فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

570

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

ضَغَّثَ - تَضْغِيثاً [ ضغث ] النباتَ : گياه سبز و خشك را با هم مخلوط نمود . الضَّغْث - « كلامٌ ضَغْثٌ » : سخن بيهوده . الضِّغْث - ج أَضْغَاث : دسته اى از گياه كه تر و خشك آن مخلوط باشد و - مِنَ الخَبَرِ وَالأَمْر : آنچه كه بدون حقيقت گفته شود و آميخته با راست و دروغ باشد . ضَغَطَ - - ضَغْطاً ه : آن را فشار داد ، برايش زحمت ايجاد كرد و - عَلَيْه : بر او سخت گرفت و فشار وارد ساخت . الضَّغْط - فشار دادن ، پرس ، تأثير ، ناراحت كردن ؛ « تَحْتَ الضَّغْطِ » : زير فشار ؛ « تَحْتَ ضَغْطِ الرأي العامَ » : زير فشار افكار عمومى مردم ؛ « الضَّغْطُ الْجَويّ » : فشار هوا ؛ « ضَغْطُ الدّمِ » يا « الضَّغطُ الدَّمَوِى » : فشار خون . الضُّغْطَة - سختى و تنگدستى ، زحمت و مشقت . الضَّغْطَة - قهر و سختى ، حالت اضطرار ، « ضَغْطَةُ الْقَبر » : فشار قبر . ضَغَمَ - - ضَغْماً الشيءَ و به : آن چيز را با تمامى دهان گزيد ( دندان گرفت ) . ضَغِنَ - ضَغَناً عليه : بر او كينه ورزيد ، - الَيْه : به سوى او ميل كرد . الضِّغْن - ج أَضْغَان : كينه ، اشتياق ، كجى و خميدگى ، دامن ، جايگاه ، كرانهء كوه . الضَّغِن - كينه توز ، كينه ورز ؛ « عُودٌ ضَغِنٌ » : چوب كج . الضَّغِيب - صداى گرگ و خرگوش . الضَّغِينَة - ج ضَغَائِن : كينه . ضَفَا - - ضَفْواً [ ضفو ] الرأْسُ : موى سر او زياد شد ، - الْحَوْضُ : حوض پر از آب شد و سر رفت ، - الثّوبُ : جامه فراخ و دراز شد . الضَّفَا - مثنَّاه ضَفَوَانِ [ ضفو ] : كنار ، جانب . الضَّفَار - ج ضُفُر : طنابى كه با آن اثاث را روى شتران و غيره بندند . الضَّفَّة - ج ضِفَاف [ ضفّ ] : كنار رودخانه يا لب رودخانه ، - مِنَ الْبَحْر : كنار دريا . الضِّفَّة - ج ضِفَاف [ ضفّ ] : مرادف ( الضَّفَّة ) است . ضَفْدَعَ - ضَفْدَعَةَ [ ضفدع ] الماءُ : در آب قورباغه پديد آمد ، - الرَّجُلُ : چهرهء آن مرد گرفته و ناراحت شد . الضِّفْدِع - ج ضَفَادِع و ربَّما قالوا ضَفَادِي [ ضفدع ] ( ح ) : قورباغه ، وزغ . الضِّفْدِعة - ( ح ) : يك قورباغه . ضَفَرَ - - ضَفْراً الشَّعَر : موى سر را روى هم بگونهء پهن بافت ، - الْحَبْلَ : ريسمان را بافت ، - الْبِنَاءَ : ساختمان را با سنگ بدون گل و گچ ساخت ، - الرجُلُ : آن مرد بهنگام دويدن با شتاب برجست ، - الدَّابَّةَ : در دهان ستور لگام انداخت . ضَفَّرَ - تَضْفِيراً [ صفر ] الحبلَ : ريسمان را بافت : ، - الدَّابَّةَّ : لگام در دهان ستور قرار داد ، - الرَّجُلُ : در دويدن شتاب كرد و حالت پرش به خود گرفت . الضَّفْر - مص ، - ج ضُفُور و أَضْفَار : هر يك از بافته‌هاى باريك موى سر ، ريسمانى كه با آن بار و بنه بر روى شتران بندند ، تپه‌هاى شن و ماسه . الضَّفِرَة - تپه‌هاى بزرگ شن و ماسه ؛ « كنانَةٌ ضَفِرَة » : تيردان پر از تير . الضَّفَف - [ ضفّ ] : شتاب كردن در كارها . الضَّفْوَة - [ ضفو ] : « ضَفْوَةُ العيشِ » : زندگى فراخ و خوش . الضَّفِير - ريسمانى كه از موى بافته شده باشد ، ريسمانى كه با آن بار و بنه مىبندند ، ساحل دريا . الضِّفِيرَة - ج ضَفَائِر : هر بافته موئى كه جداگانه آراسته شده باشد . ضَلَّ - - ضَلَالًا و ضَلَالَةً : گمراه شد ، - الطَّريقَ اوْ عَنْه : راه را گم كرد و بدان نرسيد ، - الشيءُ عَنه : آن چيز از او گم شد ، - الرَّجُلَ : او را فراموش كرد ، - سَعْيُه : در كار خود توفيق نيافت ، - الرَّجُلُ : او مرد و استخوان و خاك شد ، - الشَّيْءُ : آن چيز نابود شد . الضُّلّ - [ ضلّ ] : گمراهى . الضَّلّ - [ ضلّ ] : گمراهى . الضَّلَال - [ ضلّ ] : گمراهى ، باطل ، نابودى ؛ « ضَلالُ الْحَوَاسّ » : پريشانى فكر . الضَّلَالَة - [ ضلّ ] : مرادف ( الضَّلال ) است . الضَّلَّة - اسم مرّه از ( ضَلَّ ) است ، سرگردانى ، سرگشتگى بدنبال خير يا شر . الضِّلَّة - [ ضلّ ] : گمراهى . ضَلَعَ - ضَلْعاً الشيءُ : آن چيز كج يا خم شد ، - الرجُلَ : بر استخوان دندهء آن مرد زد ، - عَلَيْه : از او دورى كرد . ضَلِعَ - - ضَلَعاً و ضَلْعاً : بطور مادر زادى كج شد ، - الرَّجُلُ : آن مرد در اثر پرخورى از غذا و شراب پهلوهايش برآمده شد ، - مَعَ فلانٍ : به او ميل كرد . ضَلُعَ - - ضَلَاعَةً : نيرومند و پرتوان شد . ضَلَّعَ - تَضْلِيعاً [ ضلع ] الثوبَ : جامه را به شكل راه راه بافت ، - ه : آن را كج كرد ، خم كرد ، سنگين كرد . الضَّلْع - مص ، كجى و خميدگى . الضِّلْع - ج أَضْلُع و ضُلُوع و أَضْلَاع ( ع ا ) : استخوان دنده ، - مِنَ البطِّيخ : يك قاچ خربوزه ؛ « ضِلْعُ السِّلْقِ و نحوِه » : رگ درشت ميان برگ چغندر و مانند آن ؛ « كانَ له ضِلْعٌ فِى الأَمْرِ » : در آن كار دخالت داشت ؛ « كان له ضِلعٌ فى المؤامَرَة » : در آن توطئه دست داشت ؛ « الأَضْلَاعُ السَّائِبة » : استخوانهاى زير سينه . الضَّلَع - مص ، كجى مادر زادى ، نيرو . الضَّلِع - آنكه بطور مادر زادى كج و لنگ است . الضِّلَع - كوه منفرد باريك ، تله و يا دام ، - ج اضْلُع و ضُلُوع و اضْلاع ( ع ا ) : استخوان دنده ، ابرو ، - مِنَ البطيخ : قاچ خربوزه . الضِّلَعَة - ( ح ) : ماهى سبز و كوچكى كه استخوانى كوتاه دارد . ضَلَّلَ - تَضْلِيلًا و تَضْلَالًا [ ضلّ ] ه : او را گمراه كرد ، او را به گمراهى نسبت داد . الضَّلَل - [ ضلّ ] : گمراهى ، آب كه در زير صخره يا در ميان درختان روان باشد و آفتاب بر آن نتابد .